انگار آسمون آبی بود یا شایدم آفتابی بود نمی دونم شاید هم مهتابی بودولی انگار آسمون همون آزادی بود آخ آخ ببخشید سیاسی شد انگار این نگار ها در پس اون کنارا وای ای بابا .! امدیم بهتر شه بد تر شد شرمنده. ولی آسمون باحاله نه من که میگم آره مخصوصن با اون کفترای همسایه بغلی اخه میدونی چیه کفترای همسایه بغلی آب داره نون داره قفس داره ولی یک چیزی نداره اونم نفسه آخه همش تو قفسه دل هوای آسمون میکنه صور خیال آدم را با حال میکنه دل گریه میکنه ولی ناله نمی کنه آخه این پدر سوخته بد جوری سوخته ای وای دل بیبین که چه کارا نمیکنه آدم رسوا میکنه بی حال میکنه عاشق میکنه ولی میدونی چیه آدمها اگه این دل رو نداشتن که هیچی نداشتن اهان یگ چیزی یادم رفت انگار آلزایمر گرفتم آخه این روزا همه یه چورای آلزایمر دارن ببخشید آگه غلت املای دارم اخه از کوچیکی با این درد به دنیا آمدم اینم از اون درداست که دوا نداره ای بابا دیدی اون گاوا را.........! آره اون گاوا را بردن سر بریدن در راه بابا این بود حکایت ای آقا دل هوای پریدن میکنه (اخبار هواشناسی گفت هوا ابریه پروازا لغو شده) !!
گام راه بیراهی میره دل سو خدای میره عجیبه اینا که تناقض داشت ای بابا انگار من دارم چرت وپرت میگم این که نبود ای وای دیدی اشتباه شود شرمنده به خدا داد میزنم ای ساقی دیدی که تو چقدر بی جای دراین رسوای یک لحظه ببخشید در میزنند...!!؟
کیه؟ من همون ساقی ام در دیار باقی ام یادت میاد ای یاغی دل میدی آبرو میفروختی از که تا حالا ما شدیم از تبار رویای و رسوای
اخ این بود با من پیر خرامان زده ؟؟
ببخشید مزاحم بود نمیدونم شایدم گدا بود ولی رفت !!
این روزها آن شبها آن گریها همه بودنند بهانه ای برای پروانه ای شمع بود وگل پروانه دیو سالار ومی خانه آخ آخ یادم رفت کبریت ام بود داشت یادم میرفت شمعمم را روشن کنم اینم از الزایمره دیگه !
خوب کجا بودم اینجا بودم نه فکر کنم اونجا بودم اه اینجا که چها ر راهه دل روبه راه ولی کسی نگفته بود راه در دست تعمیره
دلا وای دلا که بود دل را ودل را خوب بود دل میگم آخه دیشب یک دلی زدیم با دو تا نون اضافه این روزا دل خوب میسوزه اخه نیست او چادرو کوزه با اون همه روفوضه دل یجای میسوزه
اه اه چقدر چرت و پرت گفتم ولی گفتم کار ندارید..............!! معلومه که کاری ندارید بدرود در انتهای آن رود خداحافظ؟؟؟
زندگی چیست؟؟؟! بعضی هامی گویند سخت است بعضی دیگر می گویند راحت است خیلی ها نظری ندارند . کار خانواده آینده......؟؟؟ نمیدانم شاید اینها معنی زندگی اند شاید هم نه ولی ما داریم زندگی میکنیم که شاید خیلی ها معنی اون را بدونند شاید هم ندونند ولی اینها مهم نیست در راه هزاران زندگی را لمس میکنی میبینی احساس میکنی ولی باز هم نمیدانی آن چه راکه باید بدانی راه میروی ومیروی گاه تند گاه کند گاهی هم بی حرکت مات می مانی ولی این ها مهم نیست مردن را بارها میبینی دیدن را میشنوی و از دست دادن را فراوان یاد میگیری دل سپردن را احساس میکنی راه رفتن را یاد میگیری ولی پاهایت را از دست میدهی کلمه ای را بارها در درون خود کشف میکنی عشق را بارها وبارهالمس میکنی واز دست میدهی چرخیدن را فراوان یاد میگیری وراه راست را به سختی پیدا میکنی با خود هزاران بار آروی مرگ میکنی ونا امید میشوی خدا را بارها وبارها احساس میکنی دل بارها وبارها می شکند قدرتمند میشوی ضعیف میشوی گامها بلد کوتاه میشوند دستها الوده وپاک میشوند در این زندگی زندگی را گرفتن ا یاد میگیری وبوجود آوردن آن را هم همین طور لبخند را میبینی گریه را میبینی مرد شدن را یاد میگیری و خیلی و های دیگر ودیگر ولی اینه مهم نیستند زندگی یعنی من یعنی ۴=۲+ ۲ زندگی من هستم من

گیج وسرگردان بی خود ولی با خود دراین جا گاهی هم در ان جا گاهی همدر حیات خلوت مغزم گاهی هو در تالار شهر گاهی هم درکنار جوب آبی گاهی هم بی آگاهی ولی میگزرد و میگزرد.حال گذشته میشود وگذشته حال گاهی هم آینده برای همیشه جای خود را به حال میدهد انسان عجیب ترین جیزیست که من دیدم وکوتاه ترین راهی که من دیدم راه بدون راه بود آزاد وآزادی افسانه ای که همه می خواهند به آن برسند مردها دوست دارن مرد شوند صاحب قدرت وشاید هیچ یک انسان ها عجیب اند گاه سختنند که نمیشکنند گاه آنقدر نرم اند که به نظر نمی آیند انسان با خود میگوید من چه هستم ؟؟ گیاه آب زمین حیوان و بعد میبیند که هیچ یک نیست جز انسان که عجیب اینجاست که میگوید من چه هستم .گاهی ادعا خدای میکند گاهی هم ادعا بی خدای گاهی هم در راه بی پروای وشکیبای میکند گاهی هم هیچ کاری نمیکند ومیگویند من انسان ...؟ نمی دانم اینها انسان هستند یا نه!!! ولی اینها مهم نیست مهم این است که همه انسانیم زیر ابر خدا
سالها بود که مردي در انتظار بود شبها را روز وروز ها را شب ميکرد و همچنان در انتظار بود زمان در حال گذر بود در حال رفتن و مرد در انتظار بود روزی مرد به خود گفت انتظار انتظار و به خود نگاه کرد دستانش ضمخت موهايش سفيد و ريشهايش سفيد شده بود اندامش لاغر شده بود وگفت انتظار سالها بود این کلمه را گفته بود انتظار مرد گفت ای زمان کجای ای ملعون کجای زمان به مرد گفت من همه اوقات با تو بودم حالا من رااين گونه صدا ميزنی مرد گفت من تو را با انتظار پيوند زدم وتو چيزی به من ندادی زمان گفت تا به حال به کلمه رسيدن فکر کردی تا به حال به رفتن فکر کردی مرد کلمه غريبه ای شنيد ابتدا ترسيد ولي بعد فکر کرد و فکر کرد حالا ديگر فکر می کرد و فقط فکر می کرد سالها گذشت و مرد فکر می کرد گاهی پشيمان گاهی خوشحال ميشد بار ديگر به خود نگاه کرد ديد که زمان دارد به او ميگويد اي يار ديرينه 
زمان ميگزرد وميگزد انسان پير ميشود بچها به دنيا مي آيند وخدا در همه جا هست واز بين اين همه ما ومن يکي از آنهاي هستيم که انسان مي نامند واز اين همه مکان جاي وجود دارد که ما در آنيم گاهي در زير سقفي گاهي در زير خرباي ولي مهم اين است که ما ومن در حال زندگييم در حال درحال ودر گزر از خيلي چيزها گاه ديدن گاه نديد ن گاه مردن در حالي که نفس ميکشي گاهي دل را تنها گذاشتن گاه گريه کردن گاه وگاه وگاه.... ولي مهم نيست چيزي که مهمه ما ومن هستيم من کلمه غريبيست و ما عجيب غريب گاه به خود ميگويم اين من که دارد نفس ميکشد در اين بودن به دنبال چيست در راه کيست ولي مهم اين است اين اين چيزي که همه من وماها داريم وآن اين است *خدا* آن که اين ما ومن را آفريد با خود فکر ميکردم که درهاي اين دنيا که همه ما در آن هستيم چند عدد است 1 2 3......... چنتا ؟؟؟
ما همه از يک در مي آييم ولي از درهاي مختلفي خارج ميشيم و همه داراي چيزي مهمي که هر کس داراي آن است هستيم وآن سرنوشت است که رازي است که فقط در زمان مردن به آن پي ميبري مردن همه من وما ها ميرويم وميرويم در حالي که نميدانيم انچه را که بايد بدانيم ولي بازهم ميرويم در حالي که نميدانيم .............. خوب اين گونست نه؟ رفتن در حال درآينده در خطي راهي به نام سرنوشت خوب اينگونه است که ما ميبينيم ونفس ميکشيم. هر انساني زندگي يک چيز معنا ميکند گاهي زندگي گل است گاهي کودکي گاهي مردي گاهي زني گاهي کلماتي چون سخت, تباه ,ويراني و و..... نميدانم اينها چيست !! ممکن است درست باشد ممکن است غلط باشد ولي در اين چيزي که ما ان را زندگي ميناميم و کلماتي چون عشق,محبت, آزادي, نيکي, درستي, رهاي ,زيباي واز همه مهمتر من کجايند؟؟؟ اينها چه هستنند يک تعريف يک حس يک کلمه چيزي وسيله اي پس چرا اين کلمات تنفر, کشتن, ظلم ,بد بختي, نابودي ديگر کلمه تعريف ويا ... نيستنند چرا اينها جزوي از ما ميشوند چرا؟ ولي در تاريکي در تاريکي چيزهاي نوراني نور دارند من که نمي فهمم اي خدا تو که نور را آفريدي پس چرا تاريکي آفريدي از اين من بارها پرسيدم اين من کيست
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|